تبليغاتX
به زبان خودم
فعلا همینطوری
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط ساده | 
پسرها

توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن 

دخترها
توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
.
.
.
ساندويچ سفارش داده شده رو تحويل مي گيرن و ميل مي كنن!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط ساده | 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه ارادتمندانم و امیدوارم تا الان در این مکان از رفاه کامل به سر می برید؟!

همانطور که خیلی از مردم متوجه شدند همزمان با سفر مقام معظم رهبری به شهر حافظ پرور و سعدی فراوان شیراز، اینجانب هم به شهر مشهد مسافرت کردم تا از احوال مردم این شهر از نزدیک جویا شوم و طبق یک صغری کبرای منطقی و نه چندان پیچیده نتوانستم در کلاس مملو از محتوای "همه چیز در ادبیات" دکتر فاضلی(اعلی ا... کلاسه و مقامه) شرکت کنم و فیض اکمل را ببرم لذا خیلی بد شد.

البته از آنجا که من این کلاس را دوست دارم و معلمش را نیز، لذا برای آگاه شدن از محتوای کلاس به سراغ خبرگزاری ها و منابع خبری به شدت متعهد رفتم و از این طریق یک دورنمائی از محتوای دروس این جلسه را بدست آوردم و چون به اذعان دوست و دشمن آدم خوش استعداد و دقیقی هستم(بترکه چشم حسود) و از کلیت همه کلاسهای دکتر فاضلی(دامت افاضاته) آگاهی دارم و مضافا اینکه در این مکان آزادی بیان تا فیها خالدون آن وجود دارد بنده به خودم جرات دادم صورت جلسه این هفته را با کمک حدس های متهورانه و ابطالپذیر بنویسم تا هم به قول پوپر به پیشرفت علم کمکی کرده باشم و هم میکده خالی ز عشاق مباد!!! (بنده هیچ مسئولیتی را گردن نمی گیرم چون مطالب زیر حدس است و حدس است و تنها حدس)

جلسه این هفته به احتمال بسیار قوی با حضور نیمی از بچه های کلاس برگزار شده است و باز به احتمال قوی تر دکتر فاضلی (نوّر الله قلبه و عینه) ابتدای جلسه سراغ مرا گرفته و ابراز دلتنگی کرده است!

جناب استاد در این جلسه طبق معمول خیلی خوب درس دادند و بسی لذت برده اند بچه های کلاس. ایشان که تخصص بسیار بالائی در رشته "همه چیز در ادبیات" دارند در این جلسه به حاضرین گفتند آقای صفار هرندی وزیر ارشاد این مملکت کتابهائی را که پایه های ولایت فقیه را استحکام ببخشد اجازه چاپ می دهد و اگر کتابی خدای ناکرده در این راستا قرار نگیرد نه تنها اجازه چاپ نخواهد داشت بلکه زنش نیز بر او حرام گشته و فرزندان قبلی او هم حرامزاده تلقی میگردند!!! (خدا را شکر می کنیم که آقای صفار به جناب دکتر فاضلی اجازه چاپ کتاب " مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران" را دادند وگرنه ما دانشجویان وی در اعتراض به تهمت های ناروا به ایشان! در محل وزارت ارشاد واقع در میدان بهارستان تحصن می کردیم)

ایشان که طبق گزارش منابع خبری زیاد سرحال به نظر می رسیدند همینطور به سخنرانی مشغول بودند که یکی از دانشجویان شجاع و با ایمان و غیور و در عین حال مرگ اندیش کلاس به نام "احس.ص.افک" که خواست نامش فاش نشود از کوره در رفته و با چشم سفیدی تمام شروع به هتک حرمت به ساحت مقدس استاد کردند. دانشجوی چشم سفید مذکور در سالگرد گرامیداشت روز معلم با هتاکی کردن به معلم خود باعث برانگیخته شدن احساسات جمعی از هواداران داخلی و خارجی دکتر فاضلی شد.این دانشجوی چشم سفید و شجاع به دکتر فاضلی گفت: استاد! کلاس شما یه جوریه چرا این جوریه؟ استاد هم گفت چه جوریه؟ چشم سفید هم گفت انگار که کلاستون مرده و بی روح شده و به جای درس حرفهای سیاسی میزنید پارسال اینطوری نبود و کلاستون پویاتر از ایمسال بود. دکتر فاضلی با شنیدن این انتقاد در حالی که دست بر سر خودش می کشید گفت: راستش میدونید چیه؟ من دارم فعلا کلاسها رو آزمایش می کنم و در حال حاضر شما نقش موش آزمایشگاهی رو دارید و اگر هم اعتراضی دارید کتبی بنویسید حتما پیگیری خواهیم کرد.

خبر ها حاکی از این است که در این جلسه عماد برقعی نیز ادامه کنفرانس جلسه گذشته خود را نیز داد و ماجرا به خوبی و خوشی به پایان رسید.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:52  توسط ساده | 

نگاهی به فمنیسم البته با چشم خواهر برادری

از آنجائيكه نيمي از جمعيت جهان را زنان تشكيل مي دهند طبیعتا نيم ديگر جمعيت جهان را هم مردان تشكيل ميدهند(پيله نكنيد استثناء همه جا هست)و باز از آنجائيكه زنان نقش مهمي در شكل گيري و پيشرفت جوامع بشري در طول تاريخ داشته اند انصافا نقش مردان هم آنقدر بی اهمیت نبوده است و نیز از آنجائيكه زنان ويژگيهاي منحصر به فردي دارند كه خب آدم حسابی مگر مردان ندارند؟ و بالاخره از آنجائيكه زنان آدمهاي خوبي هستند باعث شده است كه مسائل و مشكلات مربوط به زنان توجه خيليها را به خود جلب كرده و هيچ كس به مردان بيچاره توجه نكند.

بعد از جنگ جهاني دوم يعني دقيقا فرداي وقوع انقلاب صنعتي در اروپا كه تقريبا سه سال از فرو ريختن برجهاي دوقولو در شهر لاس واگاس آمريكا مي گذشت موجي از اعتراض نسبت به بي عدالتي و تبعيض عليه حقوق زنان در غرب شكل گرفت به طوري كه هر دو روز يكبار زنان به خيابانها ريخته و شعار مرگ بر اسرائيل سر ميدادند و هر بار در بيانيه خود درخواستهائي مبني بر تحويل گرفتن هرچه بيشتر زنان در جامعه،اعطاي امتياز انحصاري حق طلاق به زنان،افزايش مهريه و نفقه و شيربها مطابق با تورم،برقراري عدالت در سهم ارث و ديه و تعداد زوجات و حمايت بي چون و چرا از كوچ نشينان و عشاير!!!را مطرح ميكردند.

اين جريان به دليل اينكه در اعتراض به تبعيض عليه زنان راه اندازي شده بود فمنيسم نام گرفت.فمنيسم از ريشه "phenomena" به معني پديده كه نام يك زن هست گرفته شده است و به گفته شاهدان، پديده نام اولين زني بود كه به تبعيض عليه زنان اعتراض كرد لذا نام طرفداران او را فمنيسم يعني ياران پديده گذاشتند. از آنجائیکه این جریان به شدت جریان داشت به تمام نقاط جهان و از جمله ایران نیز سرایت کرد و موجی از اعتراض علیه زنان را به کشور ما وارد کرد و هم اکنون عده کثیری از این راه نان می خورند.

ما سعي كرده ايم براي آشنا شدن شما عزيزان با جريان فمنيسم و خواسته های فعالان زن و روشن شدن ابهامات و تضادهای موجود در اين زمينه مصاحبه اي را با خانم شهلا دوبوار در اين عرصه انجام دهيم.اميدواريم كه شما از اين مصاحبه لذت كافي را ببريد و اگر حال عجيبي بهتان دست داد ما را نيز از دعاي خيرتان محروم نكنيد.

شهلا دوبوار چريک و مبارز معروف روسي در سال 1917 از یک پدر یهودی و یک مادر مسیحی ارتودوکس و در خانواده ای کاتولیک چشم به جهان گشود.او در سن پانزده سالگي موفق به اخذ مدرک دکترا از يک دانشگاه شد و با همان مدرک دکتراي معتبر به استخدام جمعيت دفاع از حقوق زنان(نا) پيوست و با قدرت تمام به احقاق حقوق پايمال شده زنان پرداخت.از سوابق فعاليتي ايشان ميتوان به رئيس انجمن "نابود سازي مردان" به مدت 70سال، مسئول ستاد "مبارزه با حقوق مردان" به مدت6 سال اخير، عضو افتخاري گروه "شيرزن" ، طرفدار حقوق زنان از کودکي تا الان و خيلي از فعاليتهاي ديگر اشاره کرد.ايشان همچنين صاحب تاليفاتي همچون "زن، آزادي و باز هم زن" ، "سقط جنین و جهانی شدن اقتصاد" ، "معاهده ترکمانچاي و زنان از نگاه فوکو" ، "زن زن زن و فقط زن" و مقالات متعدد ديگري نيز مي باشند.متن مصاحبه ما با ايشان را در زير مي خوانيد.

- سلام خانم دوبوار لطفا به عنوان اولین سوال نظرتان را در مورد زن بفرمائید.

دوبوار: بسم رب النسوان و الاناث.بنده هم خدمت همسر شما و همه زنان جهان سلام عرض ميكنم و اميدوارم هر كجا كه هستند به حق پايمال شده خودشان برسند. به نظر من زن یک انسان است و هیچ تفاوتی با مرد ندارد ولی متاسفانه در جوامع بشری همواره زن را در مقامی فروتر از مردان نگه داشته اند و نگذاشته اند زنان هم مثل مردان زندگی کنند.

- به عنوان دومین سوال لطفا بفرمائید اگر زن هیچ تفاوتی با مرد ندارد پس چرا به او می گویند زن و به مرد می گویند مرد؟یعنی ملاک این تمایز گذاری چیست؟

دوبوار: به نظر من پاسخ کاملا روشن است دلیل این تمایز همانطور که در کتابها نوشته اند شرایط اجتماعی و نحوه اجتماعی شدن افراد است که در این روند جامعه به یکی هویت مردانه و به یکی هویت زنانه می بخشد وگرنه همان که گفتم زن و مرد هیچ تفاوتی با هم ندارند.حتی من طی مطالعات زیادی که در این زمینه داشتم به جرات می توانم بگویم چیزی به نام تفاوتهای زیستی بین زن و مرد هم وجود ندارد و این جامعه است که این تفاوتها را می سازد.

- به عنوان سومین سوال لطفا اگر ممکن است بیشتر توضیح بدهید.

دوبوار: ببینید آقای محترم من اونطوری که در کتابها خوانده ام ما یک جنس(sex) داریم و یک جنسیت(gender) که من درست خاطرم نیست که بتوانم کامل توضیح بدهم ولی شما کلا منظور از این تقسیم بندی اینست که جامعه باعث شکل دادن به زن و مرد می شود یعنی نطفه انسان در ابتدا نه مرد است و نه زن و زن بودن یا مرد بودن نطفه بستگی به نوع جامعه پذیری نطفه دارد!

- بله ممنونم. به عنوان چهارمین سوال لطفا بفرمائید چرا معتقدید زنان در جامعه نقش فروتری دارند و مردان صاحب قدرت و برتری هستند؟

دوبوار: ببینید شما اگر ذره ای انصاف داشته باشید و چشمتان را به روی حقایق موجود نبندید به وضوح پاسخ سوالتان را در می یابید.خب وقتی در یک جامعه ای مردان راحت می توانند کار بکنند اما زنان نمی توانند و باید خانه داری کنند و وقتی در جامعه تمام حقوق از بهر مردان است و یا وقتی مردان می توانند با لباس آستین کوتاه در مجامع عمومی ظاهر شوند ولی زنان نمی توانند آیا نم شود گفت که مردان برترند و زنان مظلوم؟

- به عنوان پنجمین سوال لطفا بفرمائید آیا این تصور شما که معتقدید زنان باید از هر جهت شبیه مردان باشند و بتوانند مثل مردان زندگی کنند به معنی این نیست که در نگاه خود شما هم مرد بودن از یک برتری نسبی برخوردار است؟به عبارت دیگر من معتقدم خود شما فمنیستها در پس ذهنتان مرد بودن و همسانی با او را ارزش پنداشته اید.

دوبوار: نه به خدا اینطور نیست.من محکم تکذیب می کنم.

- باشه مهم نیست! به عنوان ششمین سوال لطفا بفرمائید رئوس مطالبات شما فعالان زن چه چیزهائی است؟

دوبوار: ما زنان فقط می خواهیم به ما به چشم یک انسان نگاه شود و تحت ظلم و ستم و کتک و فحش مردان نباشیم.ما می خواهیم آزادی انتخاب و حق تصمیم گیری داشته باشیم.ما می خواهیم حق ما را به ما برگردانند.ما انتظار داریم که جامعه به زنان اجازه بدهد که مثل مردان بتوانند همزمان چهار تا شوهر و یا در مواقع حساس بیشتر هم داشته باشند.حرف ما زنان اینست که باید حق سقط جنین به رسمیت شناخته شود.زنان باید این حق را داشته باشند که هر وقت تمایل داشتند و حال خوشی بهشان دست داد تن به روابط جنسی با شوهر خود بدهند نه اینکه همیشه تسلیم میل شوهرشان باشند.ما خواستار آزادی روابط جنسی با تاکید بر عشق رمانتیک هستیم.ما می گوئیم زنان باید از تمامی حقوقی که مردان از آن برخوردارند بهره مند شوند و هیچ تفاوت و تبعیضی در مورد زنان بکار نرود.

- به عنوان هفتمین سوال لطفا بفرمائید شما که هیچ اعتقادی به تفاوت مرد و زن ندارید و خواستار حقوق برابر آنان در جامعه هستید آیا این را هم می پذیرید که در تقسیم کار هم نباید ویژگی مردانه یا زنانه را لحاظ کرد و زنان هم در کارهای سخت و طاقت فرسا مانند مردان کار کنند و تخفیف های کاری زمان بارداری و زایمان و غیره که تنها مخصوص زنان است دیگر لحاظ نشود؟

دوبوار: اولا که من به شما با روش علمی ثابت کردم که تفاوتهائی از قبیل زایمان و بارداری در واقع وجود ندارد و این جامعه است که باعث می شود زنان قابلیت باردار شدن را بیابند.اما در مورد تقسیم کار هم باید بگویم که خب به هر کسی باید بنا به توان و استعدادهایش کار سپرده شود.زنان که نمی توانند در معدن کار کنند و کار در معادن باید به مردان سپرده شود چون اساسا آنها زورشان بیشتر است!

- به عنوان هشتمین سوال لطفا بفرمائید شما که الان داشتید می گفتید مرد و زن هیچ تفاوتی با هم ندارند پس چطور شد الان زور مردان بیشتر شد؟

دوبوار: ها؟!

- نشنیدید چی گفتم؟

دوبوار: آقای محترم ما قرار نبود با هم مناظره کنیم ها!

- بله درسته. به عنوان نهمین سوال لطفا بفرمائید راهکارهای شما فعالان زن برای رسیدن به خواسته هایتان چیست؟

دوبوار: راهکار ما اینست که ابتدا مردم را با خودمان همراه کنیم و نظر آنان را جلب کنیم و راهش هم این است که ابتدا یک جمعی از دانشجویان دلسوز و انقلابی را گرد هم می آوریم و آنها را در نقاط مختلف شهر همچون پارکها و يا مکانهاي عمومي مثل پارکها و يا جاهاي شلوغ مانند پارکها و يا حتي در پارکها رها می کنيم تا بروند از مردم عزیز و دلسوز کشورمان امضاي سفيد بگيرند وقتي هم که تعداد اين امضاها به يک مليون عدد رسيد تمام خواسته هايمان را ضميمه اين امضاها مي کنيم و تقديم مجلس قانونگذار مي کنيم تا رسیدگی شود.

- چه جالب! به عنوان آخرین سوال لطفا بفرمائيد فرایند جهاني شدن در وضعيت نگرش زنان به هويت خود و حركت آنان به منظور احقاق حقوق از دست رفته شان چه چالشهائي را ايجاد كرده و ساختارهاي فرهنگي موجود در جوامع مختلف چه تاثيري بر اين مقوله ها خواهد داشت و خدا وکیلی چرا در عرصه زنان فعاليت مي كنيد؟

دوبوار: بله.سوال خيلي خوبي كرديد.همانطور كه ميدانيد جهاني شدن به تعبيري از بين رفتن مرزهاي جغرافيائي موجود است كه... ااام...که... که در ساختارهاي فرهنگي موجود نگرش به هويت يابي زنان در ديدگاه جوامع مختلف...آآآممم... اااٍ... احقاق حقوق زنان در اين عرصه تاثيراتي را گذاشته كه مك لوهان در نظريه دهكده جهاني در رويكرد به هويت... به نحوي مطلوب در راستاي سرمايه داري كشورهاي پيراموني به سمت متروپل گرايشهاي تعديل كننده ثروت را در برنامه چهارم بودجه به همراه خواهد داشت!!!......   ممنونم از فرصتی که در اختیار بنده گذاشتید تا حرفهایم را بزنم.

-  خواهشم می کنم ما هم از شما تشکر می کنیم و امیدواریم حق به حق دار برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:54  توسط ساده | 

عکس فوق به شما هیچ ربطی نداره لطفا بهش دست نزنید!

با عرض سلام و خوش آمد گوئی خدمت خوانندگان دخیل وبلاگم و امیدوارم در این وبلاگ لحظات خوبی  را به همراه خانواده سپری کرده باشید!

روز شنبه به دلیل ذیق وقت بنده مجبور شدم به جای کلاس ساعت 5 به کلاس 10 صبح دکتر فاضلی مراجعه کنم و کارت بزنم.لذا در اینجا صورت جلسه آن کلاس را به حفظ سمت خواهم نوشت.

جلسه با قرائت آیاتی چند از کلام الله مجید توسط قاری بین المللی کشورمان... آخ ببخشید اشتباه شد یک لحظه چندتا چیز رو با هم قاطی کردم.در ابتدای جلسه تقسیم وظایف برای جلسه آینده مشخص شد و به همه وظایفی سپرده شد. وقتی نوبت به دوست عزیز ما جناب امین پاریاب رسید استاد از او پرسید فامیلیه شما چیه؟ امین گفت پاریاب.استاد گفت:پاریان؟ امیر گفت نه استاد پاریاب استاد گفت معنیش چیه؟ یه نفر از اونطرف کلاس گفت یعنی اسب تندرو! امین گفت ممنونم از شما ولی اونی که شما میگید چاپاره آقای محترم! پاریاب یعنی آب زلال. در این لحظه استاد عظیم الشان و در عین حال کبیر الجثه من جناب جلال سمیعی گفت پاریاب یعنی آب نطلبیده! و خلاصه هر کسی در مورد این اسم نظرش رو گفت و کلاغه به خونش نرسید.

دکتر فاضلی در ابتدای درس مطالبی را از کتاب زمینه اجتماعی شعر فارسی نوشته دکتر کدکنی را بازگو کردند و گفتند دکتر کدکنی معتقد بود که در سنت ما نقد جایگاهی نداشته است و ما مجبوریم از الگوی کشورهای غربی در این زمینه استفاده کنیم.ایشان گفتند ایراد ما همیشه این بوده است که معمولا کسانی که نقد را می شناختند ادبیات را نمی شناختند و کسانی که ادبیات را می شناختند نقد سرشان نمیشده.ایشان در ادامه خطاب به عده معدودی از کلاس گفتند این که می گوئیم یک قائده کلی است و گرنه وجود استثنا را هم منکر نمی شویم و لطفا حزب اللهی بازی در نیارید و آرام باشید!

ایشان همچنین از قول کدکنی و با اعتقاد قلبی گفتند در اسلام تقسیم بندی آثار ادبی وجود نداشته و کسی تفاوت شعر را با نثر و یا داستان را با فیلم نامه و یا شعر سپید و شعر نیمائی! را نمی دانسته است.دکتر فاضلی بعد از گفتن این جملات با لحنی جالب و در خور توجه فرمودند که احتمالا دکتر کدکنی را باید تحویل بسیج بدهیم ها ها ها...

جناب استاد فاضلی گفتند کارهای بیهوده و بی فایده در ادبیات ما زیاد انجام شده است.مثلا دیوان حافظ را ببینید به جای اینکه اشعار حافظ را به ترتیب موضوع تقسیم بندی کنند به ترتیب حروف الفبا تقسیم بندی کرده اند و شک نداریم که اینها کار اعراب بوده است!!!

در این حول و حوش بود که استادم جلال سمیعی یک سوالی را از خودش بروز داد و من به دلایلی که از ذکر آن معذورم حواسم نبود که سوال ایشان و پاسخ استاد چی بود فقط تنها چیزی که یادم هست این بود که استاد فاضلی گفتند الان اگر کسی در شعرش از کلمات می و باده و عرق 70درصد و کراک استفاده کنه سرو کارش مستقیما با رئیس جمهور محبوب و مردمی و خدمتگزار کشورمون آقای احمدی نژاد خواهد بود و حتی اگر کارش از اداره سانسور ارشاد رد بشود احمدی نژاد پدر صاحب اثر را در خواهد آورد!

دکتر فاضلی در ادامه درس قسمتی از اشعار قاآنی را ترکاند و گفت قاآنی یک شعر زیبائی دارد که می گوید: نمیدونم چی چی ای شقی راستش رو بگو کجا رفته بودی تقی!!! و خلاصه یک حال اساسی به شعر قاآنی عنایت فرمودند.

دکتر فاضلی در پایان گفتند که اینهائی را که گفتیم همه نظرات آقای شفیعی کدکنی بوده و ایشان هم انقلابی نبودند و گرنه اگر بسیجی بود از این حرفها نمی زد و خلاصه بسیج لشگر مخلص خداست.

در ادامه نوبت به ارائه مطالب توسط دانشجویان رسید که در یک اقدام نمادین هیچکدام از دانشجویان کنفرانس دهنده سر کلاس حاضر نشده بودند و دکتر فاضلی با لحنی منحصر به فرد گفتند خب این هم یک راهش است اما این دانشجویان عذر بدتر از گناه آورده اند که سر کلاس حاضر نشدند و شروع کردند به تعریف یک خاطره در این مورد که به دلیل ماهیت شاهنشائی آن ما از نقل آن معذوریم!!!

تا جلسه بعد همه را به خدای خیلی بزرگ می سپارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:53  توسط ساده |