تبليغاتX
به زبان خودم
فعلا همینطوری

دانشگاه علامه طباطبائي يكي از معروفترين و معتبرترين مراكز علمي جهان است به طوري كه نامش به همراه دانشگاههاي بزرگ جهان چون هاروارد و آكسفورد در مجامع علمي برده ميشود.البته در حدود سه، چهار سالی است که نامش در مقابل نامهایی چون "صفر پنج کرمان" ، "عجب شیر" ، "سیرجان" و "دانشکده افسری امام علی(ع)" نیز برده می شود!

ساختمان مرکزی اين دانشگاه در کنار اتوبان همت و در دهکده المپیک واقع است اما دانشکده های آن هر کدام در نقطه اي دوردست از شهر شلوغ تهران واقع شده است كه براي پيدا كردن آن نه تنها كتاب اول بلكه كتاب دوم و سوم هم هيچ كمكي به دانشجو نميتواند بكند.
اكنون به همراه شما وروديهاي جديد به دانشگاه ميرويم و سعي ميكنيم مواردي را كه بايد از اينجا بدانيد برایتان بازگو کنیم.
از درب ورودي دانشگاه كه واريد ميشويد حتما كارت دانشجوئي خود را به همراه داشته باشيد و گرنه از ورود شما به داخل دانشگاه ممانعت به عمل ميايد حتي اگر ورودي امسال باشيد و هنوز ثبت نام نكرده باشيد بايد كارت دانشجوئي همراه داشته باشيد.خواهش ميكينم از ما سوال نكنيد به ما ربطي ندارد اگر اعتراضي داريد كتبي بنويسيد انشالله پيگيري خواهد شد.
بعد از اينكه وارد دانشكده شديد سعي كنيد آرامش خودتان را حفظ كنيد و تعجب نكنيد. ما به شما اطمینان می دهیم که راه را اشتباه نیامده اید و دانشگاه علامه طباطبائی همین جاست. باید بدانید که بخش اعظمی از بودجه این دانشگاه در چند سال اخیر صرف امور ساختمان سازی شده است و به امید خدا ساختمانهای اینجا تا قبل از اینکه شما فارغ التحصیل شوید آماده بهره برداری خواهد بود.
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است.حالا نوبت ميرسد به مهمترين و حياتي ترين جاي اين دانشگاه. سعي كنيد براي خودتان شخصيت قائل باشيد و براي پيدا كردن wc از كسي سوال نپرسيد فقط كافيست چشم دلتان را باز كنيد تا بتوانيد به راحتي گمشده خود را پيدا كنيد.من همينجا به شما يك مژده ميدهم كه خيالتان راحت باشد اين دانشگاه و دانشکده های آن به اندازه تعداد كلاسها دستشوئي دارد و از اين بابت از شرمندگي نخبه هاي مملكت درآمده است.
 خب.خسته نباشيد!حال كه رنگ و رويتان باز شده و فكر و ذكر ديگري نداريد بهتر است سری به ساختمانهای این دانشگاه بزنیم. این ساختمان را که می بینید(منظور از این ساختمان اول است) متعلق به کادر اداری و غیر اداری دانشگاه می باشد. در این ساختمان که به نوعی قلب دانشگاه محسوب می شود ارگانهائی از قبیل حراست، فرماندهی دانشگاه! و اتاق مدیران و معاونان آموزشی و اداری وجود دارند که تصادفا فعالیت آنها با یکدیگر هم پوشانی دارد و در نهایت همه آنها یک کار انجام می دهند که البته و صد البته آن یک کار چیزی جز خدمت به دانشجویان عزیز نیست!

همانطور که قبلا هم اشاره شد به لحاظ علمی و اکادمیک، این دانشگاه سایر دانشگاههای کشور و حتی جهان را به خاک سیاه نشانده است به طوریکه علاوه بر هیات علمی آن، تک تک کارمندان و خدمه ی این دانشگاه نیز از سطح علمی به شدت بالائی برخوردارند. پیشنهاد می کنم به خودتان ببالید زیرا در این چهار سال به اندازه چهل سال به بار علمی شما افزوده خواهد شد.

ریاست محترم این دانشگاه فردی متدین، روحانی، سید اولاد پیغمبر، شاگرد درس خارج علما و مراجع تقلید، عارف بالله و معتقد به نظام می باشد. ایشان فردی رقیق القلب و مهربان بوده و در عین حال از دافعه ی خیلی خفنی نیز برخوردارند به طوریکه می توان ایشان را مصداق کامل " اشداء علی الکفار و رحماء بینهم" دانست. ایشان بیش از هر فرد دیگری آشنا به امور دانشجویان و اساتید می باشند و از همین جا به وزیر محترم علوم که اتفاقا ایشان هم شخصیتی به غایت علمی دارند و نیز شورای عالی انقلاب فرهنگی و شخص ریاست محترم جمهور بابت انتصاب شایسته این سید عزیز به فرماندهی دانشگاه علامه تبریک عرض می کنیم.

این دانشگاه نیز همچون سایر دانشگاههای دیگر دارای چندین و چند تشکل دانشجوئی می باشد که به دلیل متکثر بودن فضای دانشگاه و آزادی بی حد و حصر موجود در این فضا، همه ی آنها به صورت کاملا دموکراتیک و آزاد به فعالیت مشغول هستند. اولین تشکل دانشجوئی بسیج است که متشکل از برادران و خواهران دلسوز و متدین می باشد و هر سال قویتر از پارسال فعالیتهایش را آغاز می کند. این تشکل به شدت مردمی و محبوب با عنایت به سند چشم انداز 20ساله و نیم نگاهی به منشور اخلاقی دانشگاه! سعی در گسترش فرهنگ انقلابی در میان دانشجویان دارد و برای این منظور از هیچ تلاش و مبارزه ای فروگذار نمی کند. البته مسائل دیگری نیز در درون بسیج وجود دارد که وجدانا به شما مربوط نمی شود. دفتر مرکزی این تشکل مردمی در خانه فرهنگ دانشگاه تعبیه شده است و هر دانشکده ای هم به فراخور حال دانشجویان خود اتاقی را به این تشکل به شدت مردمی اختصاص داده است. از اهم فعاليتهاي بسيج ميتوان به حضور مستمر در نماز جماعت،خواندن قران و تعقيبات بعد از نماز،پخش نوار مداحي و نوحه براي اعضاي بسيج در دفتر بسيج،برگزاري نشستهاي علمي با حضور اساتيد بزرگ كشور براي در و ديوار و فعاليتهائي از اين قبيل اشاره كرد. البته چند صباحی است که فعالیتهای بسیج... نه نه ببخشید این حرفها به شما مربوط نمیشه!

دومین تشکل دانشجوئی انجمن اسلامی می باشد که به گفته شاهدان عینی، در دو سال اخیر این تشکل از تشکل قبلی مردمی تر و دموکراتیک تر شده است. اعضای این تشکل توسط عده ای از افراد خاص الخاص و معلوم الهویه به ریاست دانشگاه معرفی می شوند و پس از طی شدن مراحل مربوطه به تائید فرماندهی محترم دانشگاه در آمده و سپس برای انتخابات در اختیار عموم قرار می گیرند و از روی اتفاق رای آورده و به مدت یکسال در خدمت اسلام و مسلمین در می آیند. البته انجمن در سالهای گذشته ماهیتی دیگر داشت و فعالیتهای جذابی برای دانشجویان اجرا می کرد مثلا فعالیتهائی از قبیل برگزاري تحصن در حياط دانشگاه به دليل وجود ترافيك سنگين در اتوبان همت، برگزاري تحصن در حياط دانشگاه به دليل نبودن ميرزا قاسمي در برنامه غذائي دانشگاه، برگزاري تحصن در حياط دانشگاه به دليل كشته شدن سهراب به دست رستم، برگزاري تحصن در حياط دانشگاه به دليل برنده نشدن يكي از اساتيد در قرعه كشي بانك ملت و تحصنهاي ديگر. در سال جدید ما نیز از فعالیتهای انجمن اسلامی بی خبریم و مانند شما منتظر ادامه برنامه هستیم.

یک تشکل دیگر هم در این دانشگاه فعال است که البته دانشجوئی نیست اما دانشجویان در آن فعالیت می کنند و آن جهاد دانشگاهي است كه معمولا گل و بلبل ها در آن جمع ميشوند. دانشجويان زيادي هستند كه بعد از 4سال تحصيل در اينجا هنوز نميدانند كه فعاليت اصلي جهاد چيست لذا ما احتمال ميدهيم كه شما هم بعد از 4سال نخواهيد فهميد. چند نمونه از فعاليتهاي جهاد به شرح زير است 1- برپائي مراسم شب شعر در وسط روز2- برگزاري كلاسهاي زبان،جلسات مشاوره ازدواج، آشپزي(البته براي خواهران)، جلسات مشاوره ازدواج،حافظ شناسي، جلسات مشاوره ازدواج، موسيقي، جلسات مشاوره ازدواج و كلاسهاي ديگري كه نياز باشد3- پذيرفتن سفارشهاي مراسم عروسي،عزا و حاجي خوران با كادر مجرب و فعالیتهائی از این قماش.

دانشگاه علامه طباطبائی مثل دانشگاه صنعتی امیرکبیر از نعمت داشتن نهاد رهبری نیز برخوردار است که به حمدالله نماز جماعت را بدون وقفه برگزار می نماید و خدا را شکر!

در پايان،ذكر چند نكته را لازم ميدانيم
1-با اساتيد كل كل نكنيد زيرا هر چه آنها ميگويند درست است و شما حرف مفت ميزنيد
2-از دستشوئي اساتيد استفاده نكنيد و اگر هم اين كار را كرديد لطفا آب بريزيد
3-سعي كنيد مثل بچه آدم درستان را بخوانيد و به درد جامعه بخوريد و با هم دوست باشيد و از دوران دانشجوئي خود لذت ببريد و در يك كلام آدم باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط ساده | 

مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.

*****

در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عده‌اي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:54  توسط ساده |